تاریخ انتشار: ۱۰:۵۳ - ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
رویداد۲۴ بررسی می‌کند:

فلسفه‌ای برای تاب‌آوردن یا تسلیم شدن؟ | نقدی بر موج رواقی‌گری در ایران

وقتی جامعه با بحران‌های پی‌درپی روبه‌روست، توصیه به آرامش فردی و پذیرش وضعیت می‌تواند جذاب به نظر برسد. اما آیا تفکر رواقی از ما شهروند می‌سازد یا اینکه ما را به توده‌هایی بی‌شکل و خنثی بدل می‌کند؟

فلسفه‌ای برای تاب‌آوردن یا تسلیم شدن؟ | نقدی بر موج رواقی‌گری در ایران

رویداد۲۴ | علیرضا نجفی: «آن کس که در فکر ارواح دیگران نیست تیره‌بخت نخواهد بود؛ ولی کسانی که حساب روح خویش را نگه نمی‌دارند به یقین بدبختند.» مارکوس اورلیوس، فیلسوف معروف رواقی

در چند سال اخیر کتاب‌های زیادی در زمینه اندیشه رواقیون منتشر شده‌اند و این مکتب باستانی در کشور ما هواداران فراوانی پیدا کرده است. گفتار رواقی در میان روشنفکران عرصه عمومی هم محبوب شده است. برای مثال، مصطفی ملکیان کتابی از نانسی شرمن تحت عنوان «حکمت رواقی» را معرفی کرده و خواندن آن را برای امروز ما سودمند دانسته است. ملکیان پیشتر نیز مطالعه آثار حکمای رواقی، مانند کتاب «تاملات» نوشته مارکوس اورلیوس، را توصیه کرده بود. او اندیشه رواقی را برای وضعیت نامطلوب کشور ما مفید دانسته و معتقد است که چنین اندیشه‌ای می‌تواند آلام شهروندان ایرانی را تسکین دهد.

اما چرا اندیشه‌هایی باستانی در ایران امروز چنین محبوب شده‌اند؟ پیش از پاسخ به این پرسش، مروری می‌کنیم این اندیشه باستانی را. به نظر می‌رسد محبوبیت این اندیشه به موضع متفکران این اندیشه درباره قدرت بی‌ربط نباشد.

برای درک تفکر رواقی و گشودن روزنه‌ای انتقادی به درون آن، ابتدا باید مختصری در باب اندیشه یونان باستان -با تمرکز بر مسئله سیاست- کند‌و‌کاو کنیم؛ چرا که تفکر رواقی اساساً واکنشی به اندیشه یونان دوره کلاسیک در دوران امپراتوری روم بود.

خلق سیاست در یونان: حتماً باید سیاسی بود


بیشتر بخوانید:

سیاست چیست و چرا ایده «من سیاسی نیستم» درست نیست؟

تاریخ استبداد در ایران

استبداد چیست؟


یونان باستان، زادگاه سیاست است. فهم یونانی‌ها از جهان اساسا فهمی سیاسی بود: ثروت، زیبایی، استعداد و هوش شهروندان با هم تفاوت داشت، ولی آن‌ها در مقام شهروند با یکدیگر برابر بودند. بر اساس نظر یونانی‌ها، شهروندان انسان‌هایی دارای خرد به حساب آمده و تنها رابطه مطلوب بین انسان‌های دارای خرد، گفتگو و اقناع بود به که اساسا با دستور دادن تفاوت دارد؛ چراکه فرضش این است گوینده و شنونده برابر هستند.

این نوع از برابری در نظام حقوقی یونان «ایسونومیا» نامیده می‌شد و به دلیل وجود چنین نظمی، همه تصمیمات عمومی به صورت جمعی گرفته می‌شدند و در معرض انتقاد بودند. قوانین و سیاست‌های یک دولتشهر یونانی نه از قصر یک پادشاه مستبد، که از مباحثات شهروندانی که به لحاظ قانونی برابر بودند بیرون می‌آمد.

سخن اصلی یونانی‌ها این بود که انسان حیوانی است عاقل و زندگی او با به کار بستن قوه تعقل معنا می‌یابد و اندیشیدن درباره مسائل عمومی و سیاسی، والاترین و ناب‌ترین شکل ابراز خویشتن و تحقق انسانیت است؛ شکلی که تنها با کنش سیاسی می‌توان به آن دست یافت.

در زبان یونانی واژه «احمق» به کسی اطلاق می‌شد که از سیاست دوری می‌کند و نسبت به امور جمعی بی‌تفاوت است. افلاطون در آثار خود تمرکز اصلی را بر سیاست گذاشت چرا که سعادت بشر را در گرو «سیاست» می‌دانست و ارسطو راه استاد خود را ادامه داد و انسان را «حیوانی ذاتا سیاسی» نامید.

افلاطون لزوم سیاست را در کتاب اصلی خود چنین توضیح می‌دهد که انسان‌ها «خودبسنده» نیستند و توان فردی برای تامین نیاز‌ها کافی نیست. انسان مملو از احتیاج و نیاز است و احتیاج، انسان‌ها را با یکدیگر شریک می‌کند و پیوند می‌دهد. کثرت حوایج موجب می‌شود انسان‌های زیادی در یک مرکز گرد آمده، با هم معاشر شوند و به یکدیگر کمک کنند و این محل تجمع را «شهر» یا همان دولت می‌نامند. از همین رو همکاری برای انسان‌ها مهمترین عامل ادامه حیات است که نوع و شکل این همکاری را سیاست معین می‌کند.

ارسطو نیز سیاست را غایت همه فعالیت‌های بشری می‌دانست و از منظر وی شرط سعادت افراد را در گرو سعادت جمعی و سیاسی بود. ارسطو در کتاب «سیاست» می‌نویسد: «چون دانش سیاست همه دانش‌های عملی را برای مقاصد خود به کار می‌برد و علاوه بر این، قوانینی می‌نهد دایر بر این که چه باید کرد و چه نباید کرد؛ پس معلوم می‌شود غایت دانش سیاست حاوی غایات همه دانش‌های دیگر است.» از منظر ارسطو، حتی پرستش خدایان نیز سیاسی است. او در کتاب اخلاق نیکوماخوس می‌نویسد: «سیاست به خدایان فرمان مى‌راند، چرا که فرمان‌هایى درباره همه امور جامعه و دولت صادر مى‌کند و دین نیز امری از امور جامعه است.»

به همین دلیل است که یونانیان را واضع سیاست می‌دانند؛ آن‌ها بنیان حیات انسانی را بر کنش جمعی و فعالیت آزادانه شهروندان در عرصه عمومی استوار کرده بودند.

پایان دولتشهرها و ظهور امپراتوری: به درون برگرد


بیشتر بخوانید:

سقراط کیست؟

آرتمیس کیست؟ /زنی که جنگجوی تمام دوران بود


دولتشهر‌های یونانی پس از قدرت گرفتن مقدونی‌ها فروپاشیدند و پس از آن نیز امپراطوری روم ظهور کرد و ساختار سیاسی یونان کلاسیک از بین رفت. در واقع با افول دولت‌شهر‌های یونان و ایجاد امپراتوری‌های وسیعی مانند امپراطوری روم، شیوه حیات یونانی‌ها اساسا دگرگون شد و تفکر رواقی حاصل همین دگرگونی است.

این تغییرات عظیم، به شکلی از عدم اطمینان و آشفتگی دامن زدند و در نتیجه آن، متفکران نیز به جستجوی ثبات و معنا متمایل گشتند. تمرکز بر تفکر رواقی بر فضیلت و عقلانیت فردی، احساس ثباتی را که در ساحت بیرونی و جمعی وجود نداشت، در درون افراد حاضر می‌کردند. در امپراطوری دیگر خبری از شهروندان کنشگر نبود و تصمیمات سیاسی به شخص حاکم و عده‌ای از اشراف نزدیک به او گرفته می‌شد. بنابرین نماد‌های هویت‌بخش جمعی از دست رفتند و جریان تفکر معطوف به ساحات فردی گشت. دیگر «سیاست» وجود نداشت، بلکه «خودسازی فردی» جای‌گزین آن شده بود.

اصول فلسفه رواقی:

از منظر رواقیون، هدف اصلی حیات رسیدن به آرامش فردی است. هدفی که با پذیرش جهان و ضرورت‌های تغییرناپذیر آن حاصل می‌شود. در واقع رواقی‌گرایی نوعی فلسفه اخلاق است که بر فضیلت، عقلانیت و خویشتن‌داری متمرکز است و درکی عمدتاً فردی از این مقولات دارد. از منظر رواقیون، هدف نهایی زندگی زیستن بر اساس فضیلت است و فضیلت نیز چیزی نیست جز درک قانون‌های تغییرناپذیر جهان. رواقیون جهان را دارای نوعی نظم ازلی و ابدی می‌دانند، نظمی که بر همه چیز -از جمله بر سیاست و امور اجتماعی - حاکم است و فرد برای رسیدن خوشبختی باید با آن همسو شود؛ نه اینکه برای تغییر آن تلاش کند.

انسان باید از طریق تمرین و ممارست، به آنچه دارد بسنده کند و با کمبود‌ها کنار بیاید. رواقیون چنین مقامی را که انسان در آن به مرتبه رضایت و پذیرش مطلق می‌رسید و نسبت به رخداد‌های محیط بی‌حس می‌شود، «آتاراکسیا» می‌نامند. این لغت به معنای نداشتن دلشوره و اضطراب است؛ مرحوم احسان طبری آتاراکسیا را «لاقیدی محض» ترجمه می‌کرد.

مهمترین آموزه اجتماعی رواقیون تمرکز بر «فضیلت» به جای «سیاست» است. اندیشه کلاسیک یونانی، به ویژه در دولت شهر‌هایی مانند آتن، بر مشارکت مدنی و سیاسی استوار بود. اما رواقی‌گری بر فضیلت فردی و خودسازی درونی متمرکز شد. چنین نگاهی برای جامعه بی‌اندازه خطرناک است چرا که منجر  به نوعی انفعال سیاسی می‌شود و به انسان‌ها این توهم را می‌دهد که خوشبختی فرایندی فردی است.

انفعال و بی‌تفاوتی در برابر ظلم و ستم، آشکارا در آموزه‌های رواقیون وجود دارد. مارکوس اورلیوس، فیلسوف بزرگ رواقی و امپراتور روم، در کتاب «تاملات» خود می‌نویسد: «بر این عقیده مباش که «من مظلوم واقع شده‌ام»، در این صورت دیگر احساس مظلومیت نخواهی کرد. احساس نکن که آسیب دیده‌ای، در این صورت آسیب از میان خواهد رفت.» باورتان می‌شود این راهکار یک فیلسوف برای رهایی از رنج و آسیب‌پذیری باشد؟

مثال دیگر به یکی از فیلسوفان معروف رواقی مربوط می‌شود که اپیکتت نام داشت و برده بود. زیست اخلاقی اپیکتت را در شکل داستان‌هایی نقل کرده‌اند. در یکی از این‌ها آمده که «روزی ارباب وی برای تنبیه کردنش پای او را زیر ضرب گرفته بود. اپیکتت به او گفت زانویم می‌شکند، و زانویش شکست. سپس با خونسردی خطاب به اربابش گفت نگفتم که می‌شکند؟» یعنی اپیکتت درد جسمانی را از روح جدا می‌کرد و آن را به مسئله روح تحویل نمی‌نمود. او زیر ضرب شکسته‌شدن زانو را امری مطابق قانون طبیعت می‌دانست و مانند رواقیان دیگر خود را ملزم به پیروی و پذیرش طبیعت با همه‌ی قوانین آن قلمداد می‌کرد، روشی که امروزه برای کسی قابل قبول و حتی فهم نیست. مهمتر از آن، انسان چرا باید در برابر ظلم و تعدی چنین خنثی باشد و این شکل از اخلاق و حکمت، قرار است چه نقشی در ایران امروز داشته باشد؟

مارکوس اورلیوس برای پریشانی‌خاطر چنین توصیه می‌کند: «آیا امور بیرونی خاطرت را پریشان می‌کند؟ پس خلوت‌گزین و بر شناختی که از امر نیک داری بیفزا.»، اما آیا شناخت امر نیک فارغ از جامعه و فارغ از حضور انسان‌های دیگر ممکن است؟ این دقیقا همان نقدی است که هگل به تفکر رواقی دارد. هگل در کتاب «پدیدارشناسی روح» تفکر رواقی را به نقد کشیده و می‌نویسد: «فرد رواقی چه بر صلیب و چه در زنجیر، هدفی جز آزادی فردی ندارد. هدف رواقی حفظ بی‌تفاوتی مرده و بی‌جانی است که پیوسته همچون موجودی منفعل که از فعالیت سر باز می‌زند و از هیاهوی وجود بیرونی به درون تفکر فردی عقب‌نشینی می‌کند.» وی در ادامه هشدار می‌دهد که فرد رواقی در خلوت خود تنها توهمی از آزادی و امر نیک را کسب خواهد کرد و نه بیشتر.

احیای امر سیاسی


بیشتر بخوانید:

انکار جامعه توده‌ای، وسوسه رمانتیسیسم ژئوپولیتیک و ستایش قدرت | نقدی بر یک صورت‌بندی مهم از جنگ

ابتذال بحران | طلسم ابدی وضعیت استثنایی و فروپاشی رویای ملالِ باشکوه زندگی عادی


آنچه امروزه نیاز داریم نه خلوت‌گزینی و انفعال بلکه احیای سیاست و کنش آگاهانه شهروندان در سپهر عمومی است. بر اساس تعریف هانا آرنت، موضوع سیاست صرفا حکومت‌کردن government نیست، بلکه حکومت‌داری governance است. حکومت‌داری به شیوه‌های گوناگون زندگی اجتماعی اشاره دارد و دولت در آن صرفا یکی از ابزرا‌های هماهنگی زندگی اجتماعی دانست. همانطور که ژان ژاک روسو می‌گفت، «فقط با با مشارکت مستقیم و مستمر همه شهروندان در زندگی سیاسی است که دولت و جامعه به سوی خیر و مصلحت حرکت می‌کند.»

در حکومت‌داری ترجیح بر کمتر حکومت‌کردن است و در واقع «حکومت‌کردن» جای خود را به همکاری، مشورت، رقابت، گفتگو و چانه‌زنی می‌دهد و تصمیمات سیاسی از کنش آزادانه و سیاسی شهروندان ناشی می‌شوند.

آرنت اعتقاد دارد که این مفهوم از سیاست دقیقا به دلیل تمرکز بر تعامل میان شهروندان آزاد و برابر، مهمترین شکل فعالیت بشر است. این سیاست به زندگی معنا می‌دهد و یگانه و متمایز‌بودن زندگی انسانی را تصدیق می‌کند. بنابرین سیاست جزو انفکاک‌ناپذیر زندگی بشری است و حتی می‌توان گفت مهمترین ساحت حیات است.

از منظر آرنت، هدف اصلی دولت‌های اقتدارگرا «محو سیاست و گستره عمومی» است: «بدون سیاست، حتی فرد انسانی نیز وجود ندارد... سیاست هنر کنش و اقدامات جمعی است و تمامیت‌خواهی قدرت خود را در گرو محو هرگونه عمل و کنش جمعی می‌داند.»

در فقدان سیاست، «شهروندان» به «توده‌ها» تبدیل می‌شوند. یعنی شهروندی که باید دارای آزادی، فردیت و تفکر انتقادی باشد، به توده‌ای بی‌شکل فروکاسته می‌شود. «خوزه اورتگایی گاست» فیلسوف لیبرال اسپانیایی، «توده‌ها» را این گونه تعریف می‌کند: «ناشهروندانی که دارای نظر درباره چیزی نیستند و به هیچ چیز در تنظیم امور سیاسی و اجتماعی علاقه ندارند. توده‌ها برمبنای تعریف، نه اجازه دارند و نه می‌توانند که مسیر زندگی خود را تعیین کنند.»

بنابرین جا دارد که بپرسیم: آیا تفکر رواقی از ما شهروند می‌سازد یا اینکه ما را به توده‌هایی بی‌شکل و خنثی بدل می‌کند؟

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: فلسفه
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما
captcha